قصه زیبای دم طاووس

شنبه 2 مهر 1390 01:53 ب.ظنویسنده : حسن

 

دم طاووس

طاووسی زیبا در جنگلی سرسبز زندگی می کرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگیمثل چشم های درشت به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه حیوانات را خیره می کرد. برای همین وقتی طاووس می دید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش می کنند، دمش را باز می کرد و با آن چتر زیبایی درست می کرد و با ناز و غرور جلوی چشم آن ها راه می رفت و فخر می فروخت. حیوانات جنگل هم که دم زیبای او را دوست داشتند، به او نمی گفتند که پاهای زشتی دارد و صدایش هم اصلاً خوب نیست. طاووس چون خودش را از همه بهتر می دانست با هیچ کس دوست نمی شد و همیشه تک و تنها بود...

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: شنبه 2 مهر 1390 01:57 ب.ظ

 

وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد!

شنبه 2 مهر 1390 01:51 ب.ظنویسنده : حسن

 

قصه آقا موشه

آقا موشه از صبح زود به آرایشگاه رفته بود تا کمی سبیل هایش را کوتاه کند. آخر می خواست در جشن فارغ التحصیلی اش ازمدرسه، شیک و مرتب باشد.


تازه کارش تمام شده بود که موبایلش زنگ زد. همسایه اش پروانه خانم بود. دستپاچه بود و صدایش از پشت تلفن می لرزید...

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: شنبه 2 مهر 1390 01:59 ب.ظ

 

قصه کودکانه ملکه گل ها

شنبه 2 مهر 1390 01:48 ب.ظنویسنده : حسن

 

قصه کودکان

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: شنبه 2 مهر 1390 02:00 ب.ظ

 

جادوی مار سفید

جمعه 1 مهر 1390 11:49 ب.ظنویسنده : حسن

 

جادوی مار سفید

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: جمعه 1 مهر 1390 11:54 ب.ظ

 

برای علی اصغر حسین

جمعه 1 مهر 1390 11:46 ب.ظنویسنده : حسن

 

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: جمعه 1 مهر 1390 11:54 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic